نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عمّهجانم عمّهجانم عمّهجانِ نگرانم عمّهجانم عمّهجانم عمّهجانِ قد کمانم **** بین خطبه کشتنت، با چند ضربه کشتنت روایت از معصومه که با پنج حربه کشتنت با نیزه با شمشیر با سنگ و با چوب و با دشنه کشتن آقای منو تشنه چشمای دخترش میبینه دستای خواهرش میلرزه یه پیرهن کهنه و پاره آخه مگه چقدر میارزه؟ **** میون اون شلوغیا یه ناله میرسه به گوش یه مادری میگه نذار چکمهاتو دیگه روی گلوش تنهای تنهای تنها تو مخمصهی گودالی زخم رو زخمت میزدن یارالی... او میدوید و من میدویدم او سوی مقتل، من سوی قاتل او مینشست و من مینشستم او روی سینه، من در مقابل او میبرید و من میبریدم او از حسین سَر، من از حسین دل **** تو شیب گودال سرازیر شد حسین پیر شد حسین پیر شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد