نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

سامرا هم سخنش میسوزد یوسفی پیروهنش میسوزد گاه با سر به زمین میفتد گاه از پا شدنش میسوزد حسن فاطمه مسموم شده بین بستر بدنش میسوزد با لگد مادر او را کشتند از غم یاسمنش میسوزد همه از بی کسیاش گریانند او به یاد حسنش، میسوزد همسر او عوض زخم زبان موقع سوختنش، گریان است در امان بود در این شهر غریب او که دور از وطنش میسوزد بقیة الله آجرک الله... با همان تشنگیاش گفت حسین نالهی دل شکنش میسوزد سر پیراهن او، دعوا نیست از کفن داشتنش میسوزد دور او یک زن بیچادر نیست میکشد آه و میسوزد حسین...
هنوز نظری ثبت نشده