نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم از بغض گلوگیر دقایق بنویسم میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم نمنم به خروش آیم و هِقهِق بنویسم دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد در هر قدمت، هر نفست جلوهی ذات است وصف تو فراتر ز شعور کلمات است در حسرت لبهای تو لبهای فرات است عالم همه از این همه ایثار تو مات است از علقمه با دیدۀ خونبار نیامد «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد» سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت دلها همه مست رجز گاه به گاهت هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت دلواپس طفلان حرم بود نگاهت سقای ادب جلوهی ایثار نیامد «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد» بر لب آبم و از داغ لبت میمیرم هر دم از غصّهی جان سوز تو، آتش گیرم مادرم داد به من درس وفاداری را عشقِ شیرین تو آمیخته شد با شیرم گاه سردار علم دارم گاهی سقا گه به پاس حَرمت گشتزنان چون شیرم بوتهی عشق تو کرده است، مرا چون زر ناب دیگر این آتش غمها ندهد تغییرم گر مرا شورو جوانی و بهار عمر است ازخزان تودگر هی گل زهرا پیرم تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم آیت قهربیان شد ز لب شمشیرم سایهی پرچم تو کرد سرافراز، مرا عشق تو کرد عطا، دولت عالم گیرم کربلا، کعبهی عشق است و من اندر احرام شد در این قبلهی عشّاق، دو تا تقصیرم دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد چشم من داد از آن آب روان، تصویرم باید این دیده و این دست دهم قربانی تا که تکمیل شود، حجّ من و تقصیرم ای قد و قامت تو معنی قدقامت من ایکه الهام عبادت زوجودت گیرم وصل شد، حال قیامم ز عمودی به سجود بی رکوع است، نماز من و این تکبیرم بدنم را به سوی خیمهی اصغر نبرید که خجالت زده آن تشنه لب بی شیرم گرفتارم، گرفتارم ابوالفضل گره افتاد در کارم ابواالفضل دعایی کن چند وقتی است هوای کربلا دارم ابوالفضل تمام کربلا در خون نشسته نگاه خیمهها در خون نشسته زمین و آسمان از ناله پر شد تن خون خدا در خون نشسته امان از ماجرای پیکر او امان از سرگذشت حنجر او تنی ماند و سری در نیزهها رفت بماند غصه انگشتر او امان از ماجرای پیکری که امان از سرگذشت حنجری که امان ای دل امان از غصه انگشتری که
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد