نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ما را غلام کوی حسن آفریدهاند مبهوت و مات روی حسن آفریدهاند ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند مست از خم و سبوی حسن آفریدهاند خورشید را به این همه نقش و نگارها از طلعت نکوی حسن آفریدهاند روشن زِ نورِ روی مَهَش گشته روزها شب را اسیر موی حسن آفریدهاند آری زِ مَقدمش همه جا بوی گل گرفت گل را زِ رنگ و بوی حسن آفریدهاند از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین مدهوش خلق و خوی حسن آفریدهاند میل نگاه هر چه گدایان شهر را ولله سمت و سوی حسن آفریدهاند ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد