
شعرم اگر چه خوب است دربارهی تو باشد یارا بخواه از من ، زراره تو باشم از خیر قال صادق عالم به زیر دین است شاگرد مکتب تو گریه کن حسین است در حوزه علمیهات حکم خدا تدریس شد چشمان تو در روضه جد غریبت خیس شد شیخ الائمه یا مولا ، مولا آه مولا مولا مولا در ساعتی که زهرا گشته شکسته سینه آتش زدن به خانه رسم است در مدینه وقتی امام معصوم دنبال مرکب افتاد بار دگر به یاد غم های زینب افتاد در خون نشسته میروی زخمی و خسته میروی در کوچهها همچون علی با دست بسته میروی این آتشی که بر پاست زیر سر سقیفه است ای قوم بیشرافت ارباب ما شریف است این ننگ تا قیامت ، رسوا کند عرب را آبی نمیدهد کس رندادن تشنه لب را ای عشق شهرآشوب من ، ای دلبر محبوب من افتادهای در دست شمر ، ای خاطرات خوب من ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی ای روزگار زینب در بین قتلگاهی گفتا به گریه زینب خورشید نیزهها را دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را ای یار ناسامان من ای درد و ای درمان من میسوزی از فرط عطش یا سید العطشان من ما را روا نباشد اینگونه دل بریدن چون بگذریم دیگر ، نتوان بهم رسیدن خورشید در غروبم وقت سفر رسیده دیدار ما قیامت ای نور هر دو دیده پیراهنت شد غرق خون آتش گرفتم از درون کشتی مرا کشتی مرا ، اِنّا اِلیه راجعون

عالی