نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دو خورشیدِ جهانآرا، دو قرصِ ماه، دو اختر دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو همسنگر دو شایسته، دو وارَسته، دو دُردانه، دو ریحانه دو نورِ دیده در دیده، دو روحِ روح در پیكر دو یاسِ ارغوانی نَه، بگو دو آیهیِ قرآن دو یوسف نَه، دو اسماعیل از یك قهرمان هاجر كشیده شانه بر مو، شسته صورت از گلابِ اشك گرفته چون دو قرآن، دُختِ زهرا هر دو را در بَر به سَر شور و به رخ اشك و به كف تیغ و به دل آتش به سیرت، سیرتِ قاسم، به صورت، صورتِ اكبر مِنایِ كربلا گردیده مَحوِ این دو قربانی نوایِ نینوا از نایشان بر گنبدِ اَخضَر گرفته دستشان را بُرده با خود زینبِ كبریٰ كه قربانی كُنَد در مَقدَمِ ثاراللهِ اكبر بگفت ای جانِ جان، جانِ دو فرزندم به قربانت تو ابراهیمی و اینان دو اسماعیل ای سرور! دو اسماعیل نَه، دو ذبحِ كوچك نَه، دو قربانی قبولِ درگهت كن، منتی بگذار بر خواهر اگر اذنم دهی اینك به دستِ خود بگردانم دو فرزندِ عزیزِ خویش را دورِ علیاصغر امیدِ زینب است، ای آفتابِ دامنِ زهرا كه اُفتَد این دو قرصِ ماه را بر خاكِ راهت سَر سفارش كرد عبداللهِ جعفر بر من ای مولا كه این دو شاخهیِ گل را كُنَم در مَقدَمَت پَرپَر به اذنِ یوسفِ زهرا، دو ماهِ زینبِ كبریٰ درخشیدند در میدان چو خورشیدِ فلك گستر فَلَك در آتشِ غیرت، مَلَك در وادیِ حیرت كه رو آورده در میدان، دو حیدر یا دو پیغمبر یكی میگفت دو خورشید از گردون شده نازل یكی گفتا دو مَه تابیده یا دو آسماناختر ندا دادند ما دو شیرزادهایم زینب را كه باشد جدهیِ ما فاطمه صدیقهیِ اطهر پیمبر جَد و زهرا جَده و مادر بُوَد زینب حسین ابن علی خال و پدر عبداللهِ جعفر خُروشیدند همچون شیر با شمشیر یك لحظه دو حیدر حملهور گشتند بر دریایی از لشگر تو گویی در اُحُد تابید دو بَدرِ جهانآرا و یا دو حیدرِ كرار رو آورده در خیبر ز آبِ تیغِ هر یك آتشی میریخت در میدان كه گفتی شعلهیِ خشمِ خدا پیچیده در محشر چو آتش بر فَلَك فریاد میرفت از دلِ دشمن چو باران بر زمین میریخت دست و پا و خود و سَر **** ای ساربان آهسته ران، کآرامِ جانم میرود وان دل که با خود داشتم، با دلستانم میرود ***** گرچه از داغِ جوان تا شدهای، ما هستیم کیست گفته است كه تنها شدهای؟ ما هستیم تو چرا بارِ دگر پا شدهای؟ ما هستیم ما نمُردیم مُهَیا شدهای، ما هستیم رخصتِ دیدنِ تو، فرصتِ ما شد آقا نوبتی هم كه بُوَد، نوبتِ ما شد آقا به دَرِ خیمهیِ ما نیز هَراَزگاه بیا با دلِ ما سه نفر، راه بیا، راه بیا چشمهامان پُرِ حرف است كه كوتاه بیا تو بیا با قَدَمَت گرچه به اِكراه بیا تا ببینی كه به تیغ و زره آراستهاند تندباداند كه در معركه برخاستهاند باز میدان زِ تو و جنبشِ طوفان با من امر از آنِ تو و پیشِ تو جولان با من شاه، پیمانه زِ تو، عهد به پیمان با من ذرهای غم به دلت راه مده، جان با من آمدم گرم كنم گوشهیِ بازارت را تا نگاهی بكنی این سه گرفتارت را به كفم، خیر عمل، خیر عمل آوردم دو شكرقند، دو شَهد و دو عسل آوردم من از این دشتِ شقایق، دو بغل آوردم دو سلحشور به صفین و جمل آوردم تیغ دارند و پِیِ تو به صَلایی رفتند شیرهایم به پدر نَه، كه به دایی رفتند دخترِ مادرم و جان پَسِ در خواهم داد او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد جگرش سوخت اگر من دو جگر خواهم داد میخ اگر خورد به تن، تن به تبر خواهم داد به تو سوگند كه یك دشت به هم میریزم تیغ میگیرم و صد تیغ و عَلَم میریزم وای اگر خواهرِ تو، حیدرِ كرار شود حرمت صاحب یك نَه، دو علمدار شود لشگری پا و سر و دست تَلَنبار شود بچهیِ شیر، خودش شیرِ جگردار شود در دلم خونِ تو، با صبرِ حسن میجوشد خونِ زهراست كه در رگرگِ من میجوشد وقتِ اوجِ دو كبوتر، دو برادر شده بود نیزه و تیر و تبرها دو برابر شده بود خیمهای سَدِّ دو چشمِ تَرِ مادر شده بود ضربههاشان چه مكرر چه مكرر شده بود روی پیشانیِ زینب، دو سه تا چین افتاد تا كه از نیزه سَرِ این دو، به پایین افتاد ***** اگر که عضو عضوِ من، زِ هم شود جدا حسین جدا نگردد از غمت، به عزتِ خدا حسین
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد