
دلم مست شراب الغدیر است سراپایم کتاب الغدیر است اَلا ساقی سر و جانم فدایت تمام هستِ خود ریزم به پایت نجات از بند و دام هستیام دِه زِ مینای ولایت مستیام دِه چنان برگیر با یک جرعه هوشم که چون خُم در غدیر خم بجوشم دل از کف دادهی "ما اُنزلم" کن زِ "اکملتُ لکم دین" کاملم کن بِده جامم که عیدی دلپذیر است نه نوروز است این عید غدیر است وجودم مست از جام تولّاست دلم دریایی از نور تجلّاست بیا تا مدح مولا را بگوییم به صحرای غدیر خم بپوییم پیمبر نغمهی توحید دارد در آن صحرا خدا هم عید دارد چه صحرایی زِ جنّت باصفاتر زِ دامان مِنا هم دلرباتر چه عیدی خوبتر از عید قربان چه روزی روز عترت روز قرآن محمّد! وقت ابلاغ است، بلّغ منافق را به دل داغ است، بلّغ پیمبر! پیکِ حق را این پیام است رسالت بیولایت ناتمام است نمایان کن جلال حیدری را کز آن کامل کنی پیغمبری را بگو با مردم عالم علی کیست بگو دین جز تولّای علی نیست بگو حکم علی نصّ کتاب است بگو خطّ علی اسلامِ ناب است بگو این آیه بر من گشت نازل نبوّت بیولایت نیست کامل تویی پیغمبر و حیدر امیر است تو را غار حرا او را غدیر است رسالت با ولایت یک کتاب است یکی ماه است و دیگر آفتاب است اَلا ای خلق عالم سر به سر گوش پیمبر دَم زند، خاموش خاموش محمّد را به لب دُرّ ثمین است ثناگوی امیرالمؤمنین است تو گویی میرسد بر گوشِ جانها پیامش در زمین و آسمانها که هر کس را منم امروز مولا علی از نفْس او بر اوست اُولی علی دین را امامِ راستین است علی دست خدا در آستین است علی یعنی چراغ اهل بینش علی یعنی پناه آفرینش علی آیینهی آیینِ اسلام علی یعنی تمام دین اسلام علی میزان، علی ایمان، علی حق علی سر تا قدم توحیدِ مطلق علی مولود کعبه رکن دین است علی آیینهی حقّ الیقین است علی بر حزب حق صاحبلوا بود علی فرماندهی کلّ قوا بود علی شمعی که در بزم ازل سوخت علی جبریل را توحید آموخت علی در مُلک هستی ناخدا بود علی پیش از خلایق با خدا بود علی حمد و علی ذکر و علی دَم علی حجر و حطیم و بیت و زمزم علی حجّ و صلاة است و صیام است علی رکن و قعود است و قیام است علی دست خدا در فتح خیبر علی روز اُحد یار پیمبر علی در راهِ یاری تَرک جان گفت علی در بستر ختم رُسل خُفت علی جوشن به تن پوشید بیپشت علی در جنگ عمرو عبدود کشت علی بگذاشت بر دوش نبی پا علی خورشید را برکَند از جا علی بازوی دیو نفْس بسته علی در کعبه بُتها را شکسته علی اسلام را در صدر تأیید علی در بدر هم چون بدر تابید علی دین است و قرآن است و احمد علی یعنی علی یعنی محمّد ولیالله اعظم رکن دین اوست اولوالامر تمام مسلمین اوست که قرآن میکند وصف خضوعش زِ خاتمبخشی و حال رکوعش هزاران سلسله آوارهی اوست حدیث منزلة دربارهی اوست گُهر از سلمُکَ سِلمی فشانم حدیث لحمکَ لحمی بخوانم عدم بود و عدم بود و عدم بود که حیدر با محمّد همقدم بود دُرّ توحید افشاندند با هم خدا را هر دو میخواندند با هم علی داد از ولادت با نبی دست نبی عِقد اُخوّت با علی بست علی در چرخ ماه انجمن بود شنیدی مِهر با او همسخن بود اگر خورشید حرفی با علی گفت یقین دارم که تنها یا علی گفت نمیدانم که بودم چیستم من اگر پرسند یاران کیستم من نه صوفیام نه سالوسِ ریاحی نه وهّابی نه بابی نه بهایی نه آن را و نه این را دوست دارم امیرالمؤمنین را دوست دارم مسلمانم مسلمانِ غدیرم امیرالمؤمنین باشد امیرم بُود خاک درِ او آبرویم غلام یازده فرزند اویم دلم از خردسالی با علی بود سخن ناگفته ذکرم یا علی بود چو از اوّل گِلم را میسرشتند بر آن گِل نام مولا را نوشتند ولای مرتضی بود و گِل من علی بود و علی بود و دل من سرم در هر قدم خاک رهش باد که مادر یا علی گفت و مرا زاد چو پا در عالم خاکی نهادم برون آمد خروشی از نهادم سراپای وجودم با علی بود خروشم بانگ یا مولا علی بود لب خاموشم از مولا علی گفت مؤذّن هم به گوشم یا علی گفت به عشق مادر از آن رو اسیرم که با اشکِ ولایت داده شیرم مرا اندر غدیر عشق زادند سرشک شوق و شیر عشق دادند سرشک و شیر با خونم عجین شد تولّای امیرالمؤمنین شد مرا شیرِ ولایت داد مادر مرا با عشقِ حیدر زاد مادر ولایت روح را آبِ حیات است ولایت خَلق را فُلک نجات است ولایت گوهر دریای نور است ولایت همدم موسی به طور است ولایت هدیه ربّ جلیل است ولایت رهنمای جبرئیل است ولایت گُل برآرد از دل خار ولایت میثم است و چوبهی دار ولایت یعنی از حیدر حمایت ولایت یعنی از عترت روایت ولایت یعنی از جان دست شستن به موجِ خون رضای دوست جستن ولایت یعنی از گهواره تا گور طریق عترت از روی خط نور ولایت بستگی دارد به فطرت ولایت خطّ قرآن است و عترت به قرآن، قول پیغمبر همین است تمام دین امیرالمؤمنین است به حقِّ حق همین است و جز این نیست که هر کس را ولایت نیست، دین نیست تو را گر مِهر مولا نیست در دل زِ طاعات و عباداتت چه حاصل! اگر گیری وضو با آب زمزم اگر سجّاده گردد عرش اعظم اگر گویی اذان بر بام افلاک گر از تکبیر گردد سینهات چاک اگر ضربالمثل گردد خضوعت به حمد و قل هو الله و رکوعت اگر در سجده صدها سال مانی خدا را از درونِ خسته خوانی اگر باشد به توحیدت تعهّد اگر گردی شهید اندر تشهّد مبادا بر نماز خود بنازی ولایت گر نداری بینمازی گرفتم اینکه مانند تن و جان وجودت شد یکی با کّل قرآن همه آیات آن را خواندی از بر زِ باء اوّلین تا سین آخر اگر مِهر شَه مردان نداری به قرآن بهره از قرآن نداری! پیمبر شهر عِلم است و علی دَر زِ دَر در شهر وارد شو برادر هر آن کو ناید از دَر دزد باشد که در محشر جحیمش مزد باشد مرا غرق تجلّی کن علی جان مرا مست تولّی کن علی جان زِ جام معرفت سیراب گردان چو شمعِ محفلِ خود آب گردان اگر آلودام دل بر تو بستم وگر خارم کنار گُل نشستم نمکپروردهی خوان تو هستم نمک خوردم نمکدان را شکستم اگر من خار و پستم، تو عزیزی مبادا آبرویم را بریزی ارادتمند زهرای بتولم قبولم کن قبولم کن قبولم کیام من میثمِ بیدست و پایی گنهکاری، تهی دستی، گدایی بگو دشمن کِشد بر اوجِ دارم امیرالمؤمنین را دوست دارم