شب عاشقانگی است و من شدهام گدای تو یا علی
سایر ذاکرینپسندیدن4
بازدید9.9K
شب عاشقانگی است و من شدهام گدای تو یا علی به امید آن که صدای من برسد به اهل سماء علی چه کنم اگر که در آن میان نرسد صدا به صدا علی؟ تو کهای که نام بلندِ تو به خدا رسانده مرا علی؟ بهخدا که با تو رسیدهام به زلالِ ذات خدا علی تو کهای که فراتری از مکان و چنین گذشتهای از زمان؟ تو کهای که از تقیّد تن، زده پل به مرکز بیکران؟ تو همان که در تو به حیرتم، تو همان که إنس و فرشتگان تو همان که درک اهل جهان شده در صفات تو ناتوان تو همان که قبلهی اهل دل، تو همان که قبلهنما علی بهخدا قسم که بدونِ تو به جهان همیشه مشوّشم به بهشت بی تو نمیروم که بدون تو پُر آتشم نخورم مِی از خُم دیگران که خمارِ کوثر بیغشم به کدام شیوه بیان کنم که چه میکِشم که چه میکِشم نفسی اگر نظر نکنی به گدای بیسر و پا علی نه عجب که دُرّ نجف شود قطرات اشک زلال تو ظلمات بود و تو آمدی، کَـشَـفَ الدّجی به جمال تو تو محمدی و به این سبب بَـلَـغَ العُلی به کمال تو حسنیترین گل فاطمه، حَـسُـنَـت جمیعُ خصال تو صلوات بر تو و آل تو، همه وقت، در همه جا علی تو چگونه آمدهای بگو که نه حاضری و نه غایبی؟ چه بگویم از جلوات تو، تو که جلوهگاه عجایبی تو ابوتراب و ابوالیمی و طلوع کلّ مطالبی پدر مکرّم زینبی و شریک هرچه مصائبی برسان مرا به جوار خود، پس از آن به کربُبلا علی چه خوش است در تصوّر من که تو نونِ بین لَـنـا شوی چه خوش است ای شَه لافَتی که شکوه نقطهی با شوی تو رسیدهای به وصال حق که امیر هر دو سرا شوی همه ترس من بُود از همین که خدا نکرده خدا شوی شده ذکر هر شب قدر من «بِکَ یا علی بِکَ یا علی» که علیست «یَـحکُـمُ ما یُـرید»، علیست «یُـثبِـت ما یشاء» که علیست کُنه سورهی «روم» و علیست معنی «هَـل أتی» که علیست «مُـنتَـهِـیُ الهِـمَـم»، که علیست سایهی ماسوا که علیست سعی به سوی حق و علیست مروهی باصفا نشود قبول حجّ کسی بهخدا بدون وَلا علی بهخدا به اذن خدا فقط ابدی شدی، ازلی شدی و به کام مردم مِیکده مِی نابِ لم یزلی شدی ملکوت نابِ غزل شد و تو در آن عجب غزلی شدی خبری رسید و در آن خبر تو فقط امیر و علی شدی لِـتُـرابِ مَـقدَمِـکَ الفِـدا، دل و جان عاشق ما علی بنشین دوباره رجز بخوان که زمان کف زدن آمده درُ قلعهای که تو کندهای زِ هراس در سخن آمده بروید از سر راه او که امیر صفشکن آمده چه بد است عاقبت کسی که به جنگ تن به تن آمده به سپاهیان و یلان بگو بدهند آب طلا علی نه فرشتهای و نه آدمی، تو فقط تجلّی ایزدی تو نگین حلقهی انبیاء و شکوه حضرت سرمدی چه در آسمان و چه در زمین تو زبانزدی، تو سرآمدی تو عزیز خانهی فاطمه، تو عزیزِ جانِ محمدی و تویی که وقت مباهله شده شرح «أنفسنا» علی بنشین دوباره رجز بخوان که زمان کف زدن آمده درِ قلعهای که تو کنده ای زِ هراس در سخن آمده بروید از سر راه او که امیر صفشکن آمده چه بد است عاقبت کسی که به جنگ تن به تن آمده به سپاهیان و یلان بگو بدهند آب طلا علی **** به سمت او گشودهام پنجرهی خیال را که محو آسمان کند منِ شکسته بال را اگر دَمی نشان دهد شکوه آن جمال را طلوع بیبدیل را، فروغ بیمثال را به عالمی نمیدهم خاطرهی وصال را خوشا به حال آن کسی که پیر را شناخته میان ظلمت جهان مسیر را شناخته از آستان چشم او غدیر را شناخته کسی که ذرّهای فقط امیر را شناخته شناخته بدون شک خدای ذوالجلال را به من نگاه میکند و آفتاب میشوم اگر چه در حضور او زِ شرم آب میشوم هنوز غرق ظلمتم که نور ناب میشوم همین که مست بادهی ابوتراب میشوم به شور درمیآورم زبان شعرِ لال را همین که میخورد گره به چشم او نگاهها فرار میکنند از برابرش سپاهها ولی مجال میدهد به خیل روسیاهها منم منم که سالها، منم منم ماهها به شوق او شمردهام گذشت ماه و سال را دل از زمین بریدهام، به عشق او هواییام دو روز کاظمینیام، سه روز کربلاییام اگرچه ساکن قمم، گدای سامراییام در تب و تاب مشهدم، مردّدم کجاییام چگونه بازگو کنم جواب این سوال را من از بقیع چشمِ او به آسمان رسیدهام صفا و مروه دیدهام، گِرد حرم دویدهام هیچ کجا برای من که از همه بریدهام مثل نجف نمیشود که بارها چشیدهام در آستان قدسیاش بادهی لا یزال را خوشا به عشق روی او مجاور حرم شدن در آستان نور با فرشته همقدم شدن دَم از حسینِ او زدن، جناب محتشم شدن به احترام زینبش تا دَم مرگ خم شدن و تا همیشه داشتن حُبّ علی و آل را بدون اشکِ جاریاش چشمه روان نمیشود بینفحاتش عالم پیر جوان نمیشود بهشت بیولای او نصیبمان نمیشود بدون نام عالیاش اذان، اذان نمیشود کاش دوباره یک نفر صدا کند بلال را چه کرده است اشک او که نیل کم میآورد بتشکنی که پیش او خلیل کم میآورد از آتش عدالتش عقیل کم میآورد برای ادّعای خود دلیل کم میآورد مگر علی ندا دهد حیّ علی الحلال را خوشا سرودِ لافَتی به لحن ذوالفقاریاش تمام رشتهکوهها محو بزرگواریاش لباس وصله میزند به جبر اختیاریاش آدم و نوح مفتخر به حُسن همجواریاش فدای آن پیمبری که یافت این کمال را کعبه قیام میکند فقط به احترام او وا شده دفتر ازل بعد خدا به نام او بوی بهشت میوزد زِ وادی السلامِ او به کائنات میرسد فیض علی الدوام او همین که وصل میکند حلقهی اتّصال را خوشا به حال آنکه با امیر گفتوگو کند مسافر نجف چرا بهشت آرزو کند؟ نادعلی بخواند و به سمت قبله رو کند به شوق او بگرید و از آب آن وضو کند که گریه مست میکند عارف اهل حال را در نفس یتیمها رایحهی تبسّمی گم است در تو کهکشان ولی تو در خدا گمی در دل خاک هستی و در آسمان هفتمی دَمی به عرش میروی، دَمی میان مردمی ای دو دَمت شکافته دایرهی محال را من آن یتیم کوفیام که بیتواَم یتیمتر از ازل عاشق تواَم نه از ازل، قدیمتر از حسن و حسین تو ندیدهام کریمتر کجاست جادهای از این طریق مستقیمتر؟ رها کنید بعد از این حدیث خط و خال را از آیههای روشن و نشانههای مستتر پس از «بحار مجلسی» و «الغدیر» معتبر به «شیخ حرّ عاملی» و هرچه کیمیا اثر به محضر «مفید»ها رسیدهایم تا مگر «شیخ صدوق» وا کند پنجرهی «خصال» را بینظرِ تو هیچ کس اهل نظر نمیشود دلِ شکستهات از این شکستهتر نمیشود شفاعت تو شامل آن دو نفر نمیشود «بیهمگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود» بی تو که میبَری فقط از دلمان ملال را اگر نبود نام تو ستارهای نداشتم برای طبع سوخته شرارهای نداشتم برای شعر جرئت دوبارهای نداشتم ببخش جز سرودن از تو چارهای نداشتم به آن امید آمدم که این زبان حال را