
این شعر زبانبستهی خو کَرده به لالی مبهوت در آیینهی اوصافِ جمالی با نام خداوند، خداوندِ تعالی راهی شده در رهگذری رو به تعالی آشفتهتر از یک شبِ تبدار جنوبی آرامتر از رایحهی باد شمالی آغوش در آغوش نسیمی که وزیده است از آبیِ دریاچه به سرسبزیِ شالی جانسوزتر از نای نِی زخمیِ چوپان دلبازتر از پنجرهای رو به زلالی در اوجتر از گنبد و گلدستهی باران لبریزتر از بغضِ اذانهای بَلالی در صحن بهشتی نفَس ماهترینها در مشهد و شیراز و قم و مشهدِ قالی در پیچ و خمِ جادهای از نورُ علی نور نوری که پراکنده در اَیّام و لَیالی با ذکر الهی بِعلیٍّ بعلیٍّ در یکصد و دَه مرتبه ذکر متوالی روح القُدس آمد به مدد تا که ببینم در حجم تَرَک خوردهی این روح سفالی یک جلوه از آن پیکرهی نور شمایل تصویر فرادَرکی از آن جسمِ مثالی تا شام ابد در همه عالم اَحدی نیست مثل علیِ عالیِ اعلی متعالی سرچشمهترین مخزنُ الاسرار الهی سرمستترین ساقی صهبای کمالی از چهار جهت جلوهی او در نظر من عالیتر و عالیتر و عالیتر و عالی هر دامنم ای حضرت جان امر بفرما یک جرعه بریزند در این ساغر خالی جانِ نبیالله تویی حضرت والا تنها ولیالله تویی حضرت والی اسم تو گره خورده به اسماء خداوند وصفِ تو صفا داده به اوصاف جلالی هم، مجلسی از شور بحارت شده سرخوش هم شاهد مستی صدوق است اَمالی مُستنبَط و القَطرهی او غرق تو هستند عاجز شده از درک تو امثال غَزالی این اَفعیِ بَد زهر که نامش شده دنیا آیا هنری داشت به جز خوش خَط و خالی؟ کِی مرگ من از راه میآید که پس از آن تعبیر شود این همه رویای وصالی ای کاش در آغوش تو آرام بگیرد این شاعرِ مجنون شده در چشم اهالی باید بروم سر به بیابان بگذرام تا با دَم من دَم بکِشد چای ذغالی در دشت بخوانم زِ تو با نغمهی دشتی آنقدر که صحرا بشود حال به حالی خواهد به سر آید شب هِجران تو یا نه؟ ای گوهرِ مردانگی و نیک خِصالی دلتنگ نجف هستم و اوقات خوشم را پُر کرده سفرها و زیارات خیالی غیر از سخنِ عشق صدایی نشنیدم در موقع مدحت چه در اقصی چه حوالی این شعر که لبتشنهی یک جرعه جواب است رو کرده به ایوان تو با لحن سوالی عشقت زده پل از گذر خاک به اَفلاک با بودنت آخر چه غم از بیپَر و بالی جا دادنِ دریا به سَبو نیست مُیسّر شرمندهام از وسعت این تنگ مَجالی ای کاش که در آتش عشق تو بسوزم ای کاش شهیدِ تو شوم مثل هِلالی