هرکسی دنبال دنیا رفت عزت را ندید

هرکسی دنبال دنیا رفت عزت را ندید

[ محمدرضا بذری ]
هرکسی دنبال دنیا رفت عزت را ندید
هرکسی با عشق بد تا کرد جنت را ندید

ساقه های عرش شاهدهای این حرف من اند
چشم هرکس خورد بر نور تو ظلمت را ندید

در زدیم و دستی آمد روزی ما را رساند
سائل اینجا لحظه‌ای رنگ خجالت را ندید

لطف شان حتی به یک تبعید رفته می‌رسد
مثل فطرس هیچ کس اینقدر رحمت را ندید

هر نفس پشت نفس مقروض اربابم ولی
این بدهکار از طلبکارش شکایت را ندید

هر سری بر دامنت آمد سعادتمند شد
هر سری محروم فیضت شد سعادت را ندید

ما به پابوس شبیر از پیش شبّر آمدیم
با چه شوقی از برادر به برادر آمدیم

تو می‌آیی و به محض آمدن گل می‌کنی
کربلا را تا ابد میخانه ی کل می‌کنی

از همین گهواره چشمانت به زهرا خیره شد
از همین آغاز بر زهرا توسل می‌کنی

در قنوتت ذکر پشت ذکر بالا می‌رود
دست‌هایت را به سمت آسمان پل می‌کنی

بین دو انگشت تو جایی به ما هم می‌رسد؟
پس بهشتی بودن ما را تقبل می‌کنی؟

پنجمین خورشید دنیایی و با این آمدن
پنج ضلع نور را رو به تکامل می‌کنی

ساکتی انگار نه انگار اصلا تشنه‌ای
شیر مادر خشک شد اما تحمل می‌کنی

معنی یک روح مانده در دو پیکر می‌شوی
آخرش سیراب انگشت پیمبر می‌شوی

شب رسیده وقت تاریکی است ماهت را بده
یک کم از لطف‌های دل بخواهت را بده

راه دوری آمدم از ری مزاحم می‌شوم
خسته‌ام آواره‌ام لطف پناهت را بده

گر بنا داری بیایی و خریدارم شوی
زودتر از لحظه ی موعود چاهت را بده

خودنمایی کردن من را ریا هرگز نبین
گوشه چشمی از تو می‌خواهم! نگاهت را بده

آمدم مثل رسول ترک آقایی کنم
فرصت نوکر شدن در خیمه‌گاهت را بده

سال ها شعبان به شعبان زیر دِینت رفته‌ام
روزی سال گدای رو سیاهت را بده

خوشه ای انگور داد و از تو باغش را گرفت
شیخ جعفر شد کسی که از شما حلوا گرفت

عرش را دیدیم ما در آسمان کربلا
پس سر ما خاک شد بر آستان کربلا

پیش ما اوقات شرعی از اذان مأذنه است
گوش را دادیم تنها به اذان کربلا

در قیامت میزبانی می‌کند از کل خلق
هرکسی که بود یک شب میهمان کربلا

از زمین و آسمان آتش ببارد باک نیست
ما همه هستیم یک یک در امان کربلا

از جوان و پیر وقتی نذر گنبد می‌شویم
اسم‌مان هم می‌شود پیر و جوان کربلا

چشم ما هر شب برایش می‌شود نهر فرات
گریه پشت گریه پای داستان کربلا

تو به دنیا آمدی پیغمبر ما گریه کرد
روضه‌ی گودال را تا خواند زهرا گریه کرد

جبرئیل آمد خبر آورد بلوا می‌شود
بر سر پیراهنی بد جور دعوا می‌شود

آنقدر نیزه می‌آید آنقدرها می‌رود
تا تن آقا شبیه یک معما می‌شود

یا غیاث المستغیثین روی لب می‌آورد
در جوابش تیر بین حلق او جا می‌شود

یک طرف با سنگ یا با چوب زخمش می‌زنند
یک طرف هم باز قد خواهری تا می‌شود

نظرات