نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شیرِ نر جنگ جَمَل، حسن پدرِ احلی مِن عسل، حسن وقت معرّفی، ابوتراب فریاد میزنه، أنا اباالحسن رو سربند سر قاسم، زدن عشق حسن آقا، حسن مولا، حسن عشق میره مِیمنه میجنگه، میره مِیسره توی معرکه میکنه، کارو یکسره مو به مو جنگیدنش، مثل حیدره **** نه، تو اصلاً به فکر کشتار نبودی نه، تو فقط حیدر کرّار نبودی نه، تو یتیمنواز بودی، یوسف حجاز بودی تو همونی که توی جمل، با چشمای تر از بالاسر جنازهها گذر میکردی تا سه روز به کشتهها نماز میخوندی، تازه از فراریاشونم، صرفنظر میکردی بِالاجبار میزد راضی نبود به کشتن و ناچار میزد انگار یه شیر به گلّهی کفتار میزد سیاهلشکرو نمیزد و سردار میزد فقط سر میزد روی دُلدُل مینشست و به لشکر میزد جبریئل دلش برا دیدنش پَر میزد خدا حرف خصوصیاشو به حیدر میزد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد