نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

روز اَلَست، روز ازَل، لحظههای عشق روزی که آفریده شد عالَم برای عشق روزی که آفرینشِ گیتی تمام شد آغاز شد به دستِ خدا ماجرای عشق بودیم گرچه در دلِ سرگشتگان ولی کم کم شدیم بینِ همه آشنای عشق چشمی میانِ آنهمه ما را سَوا نمود دل را ربود و داد دلی مبتلای عشق دستی به روی شانهیمان خورد و ناگهان ما را صدا نمود کسی با صدای عشق روز اَلَست لحظهی آغاز عاشقی ما را خدا نمود اسیرِ خدای عشق عکس خدا نشسته بر آیینههایمان روز ازَل حسینیّه شد سینههایمان ***** هستی بهانه بود که سِرّی بیان شود مستی بهانه بود که ساقی عیان شود خلقت ادامه یافت و رازی گشوده شد تا معنیِ وجودِ زمین و زمان شود با دستِ غیب، وقتِ ظهورت نوشت عشق وقتش رسیده نوبتِ دیوانگان شود قلب مدینه میتپد از خاکِ پای تو جاروکشِ همیشهی این آستان شود حتّی بهشت با سرِ مژگان رسیده است تا قبلهگاه وسعتِ هفت آسمان شود تو حیدری، تو فاطمهای، تو پیمبری سوگند بر خدا که خداییش محشری ***** بی تو هزار گوشهی دنیا صفا نداشت اصلاً خدا بدونِ تو این جلوه را نداشت گیرم هزار کعبه خدا خلق مینمود چنگی به دل نمیزد اگر کربلا نداشت حتّی ز معجزاتِ مسیحا خبر نبود مُشتی اگر ز خاکِ قدوم شما نداشت بی تو هوای خانهی زهرا گرفته بود اینقدر جلوه جاذبهی مرتضی نداشت شُکرِ خدا که خانهتان هست روی خاک ورنه زمینِ تیره که درالشّفاء نداشت مجموعهی خصائل بیانتها شدی یکجا تمامِ سلسلهی انبیاء شدی ***** گیرم بهار نیست، دَمی جانفزا که هست گیرم بهشت نیست، کربوبلای شما که هست بر خِشت خِشت کعبه نوشتند با طلا گیرم که قبله نیست ولی کربلا که هست در ازدحامِ خیلِ گدا جا اگر کم است تشریف آورید، دو چشمان ما که هست جایی اگر نبود خدا را صدا کنید بابالجواد و سایهی ایوان طلا که هست خوش گفتهاند قطره که دریا نمیشود هر یوسفی که یوسفِ زهرا نمیشود ***** تو آمدی قیامتِ کبری رقم زدی بر تارُکِ همیشهی عالَم علَم زدی میخواستی که رَشک بَرند دیگران به من زلفِ مرا گره به نسیمِ حرم زدی حس میکنم میانِ دلم بوی سیب را از آن زمان که در حرمِ دل قدم زدی میخواستی که شعله بگیریم بیامان آتش به جان هر غزلِ محتشم زدی با شیر طعم روضهتان را چشیدهام وقتی سَری به چشم تَر مادرم زدی مجنونِ کوچههای غمم، دستِ من بگیر دلتنگِ دیدنِ حرمم، دست من بگیر ***** تو تشنه و دریغ ز یک جرعه آب، آه تو تشنه و تمامیِ صحرا سراب، آه در زیر نیزههای شکسته نهان شدی با زخمهای تازهتر و بیحساب، آه یک سو صدای العطش آرام میرسید یک سو صدای هلهلهها در شتاب، آه یک سو علَم به خاک و علَمدار غرقِ خون یک سو به روی نیزه عزیزِ رُباب، آه کم کم نگاه بر بدنت سخت میشود کم کم نفَس زدنت سخت میشود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد