نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من ایستاده بودم، دیدم که مادرم را دشمن گهی به کوچه، گاهی به خانه میزد گردیده بود قُنفُذ همدست با مُغَیره این با غلاف شمشیر، او تازیانه میزد آنها تو را زدند کسی وای هم نگفت یارالی ننه... ***** آه از آن روز که کارم به تماشا افتاد ردّ پایی به روی چادر زهرا افتاد جای یک پنجه روی صورت حورا افتاد یارالی ننه... قُنفُذ از راه از آن لحظه که آمد میزد تازه میکرد نفَس را و مجدّد میزد یارالی ننه...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد