نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بدون تو شب و روزم نمیشود سپری به جز تو از تو نداریم خواهشِ دگری به عمق داغ تو واقف نگشته سوختهایم همین قَدَر که شنیدیم روضهای گذری نه شعر که سخن ساده پیش تو سخت است به غیر گریه ندارم برای تو هنری ز اشک دیدۀ خود کسب معرفت کردم تو را شناختهام با مبانی نظری اگر غلط نکنم اوج سرِّ لولاکی طفیل هستیِ عشقند آدمی و پری اگر چه یوسفی اما به شیوهای دیگر من آمدم سر بازار تو مرا بخری زهیر را وسط خیمهاش ز خود بردی نمیشود بروی جایی و دلی نبری از آن زمان که دمِ علقمه قدت خم شُد شده است مبدا تاریخ، هجری قمری شاعر: محمد رسولی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد