
از عطش تب داشت اما تاب نالیدن نداشت بیرمق بود ابر چشمش نای باریدن نداشت بچه که بیشیر شد از حال کم کم میرود شیرخواره تشنه حتی حال خوابیدن نداشت از شتابِ تیر فوراً سمت بابا چرخ خورد ساقهی نیلوفری که نای چرخیدن نداشت تیر اصلا با چه رویی سوی حلقومش دوید باد هم روی گُلش را اذن بوسیدن نداشت آه از آن بابا که طفلش روی دست از دست رفت گریهاش الحق و الانصاف خندیدن نداشت استخوان گردنِ ششماهه نرم است و لطیف با سهشعبه دیگر این حلقوم پاشیدن نداشت یک زنِ نوزادمُرده تا ابد افسرده است پیش مادر ذبح طفلش جشن و رقصیدن نداشت