بی بی رباب ... به تو گفتم نکن گریه، نگفتم قهر کن با من چرا ای میوهی جانم دگر با من نمیجوشی تیرش تو را میزد کمانش خواهرت را تقسیم بر دو کردهاند تیر و کمان را او دست و پا میزد لباس شمر گِل شد