
برادر جان سلیمان زمانی چرا انگشت و انگشتر نداری زان تشنگان هنوز بعیوق میرسد فریاد العطش ز بیابان کربلا۲ برادر جان سلیمان زمانی چرا انگشت و انگشتر نداری حسین آه... حسین آه... بی حیا نعره زد سرش بامن نفس گرم آخرش با من سر و از پیکرش جدا کردن جلو چشمای مادرش با من۲ پیرهنش با من، بدنش با من ...................... زدنش با من مرکبا رسیدند، هنده جگرخوار اومده دوباره به یادم خاطرهی مسمار اومده انگار اومد بر قلب من فرود خنجری که سرت رو از پیکرت ربود اونی که سر از تنت برید فکری به حال دل زینب نکرده بود لباتو میبوسم رگاتو میبوسم تو رو خدا دست و پا نزن نذار که ببینه انقده مادرو صدا نزن دیر اومد زینب تا به پیش تو افتاده بود تو پنجههای شمر ریش تو حاصلِ زینب، دیدی آخرم خرابه شد حسین، منزلِ زینب اون چی بود آخه میریخت روی سرت، مقابلِ زینب حاصلِ زینب، شمر و خولی رو ببین دور و برِ محمل زینب حالم خرابه، دنیا عذابه بوی چی میده سرت بابا میگن بوی شرابه گلایهدارم، من بیقرارم حوصله داری بگم چی اومده به روزگارم؟ آی بابا موم و گرفتند زیور آلات و النگومو گرفتند زدنم زیاد، وقت و بیوقت منو میزنه میگه بگو عموت بیاد راسی غصّه نخوری این دندونا شیریِ درمیآد حسین جانم...