نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حساب كردم و ديدم كه با حسابِ خودم تمامِ عمر نشستهام به پاي آمدنت سرم فداي تو ايّها العزيز، بيا بيا تمامِ جهان خون بهاي آمدنت *** خورشيد آلِ فاطمه، اي بي نشان، سلام آقاي دل شكسته، امام زمان، سلام اين روزها هزار و دو چندان شكسته اي اصلاً كجاي روضۀ بابا نشسته اي رختِ سياه داغ پدر مي كني تنت قربانِ ريشه هاي نخِ شالِ گردنت آماده مي كني كفن و تربت و لحد يا ايّها العزيز خدا صبرتان دهد گويا دوباره بي كس و بييار و خسته اي اين روزها كنارِ دو بستر نشسته اي انگار غصه دارِ جراحت سينه اي گاهي به سامرايي و گاهي مدينه اي گاهي به فكرِ زهر و دلِ پُر شراره اي گاهي به فكرِ قصۀ آن گوشواره اي يك بار بر سرِ پدرِ ديده بسته ات يك بار پيشِ مادرِ پهلو شكسته ات آن مادري كه بال و پرش درد مي كند هم كتف و شانه و كمرش درد مي كند دوماه و نيم گفت و شنودش اشاره شد چادر نمازِ نيمه شبش پاره پاره شد دوماه و نيم كارِ حسن موشكافي و دو ماه و نيم بازوي مادر غلافي و دو ماه و نيم گونۀ زخمي ماه تر از چادرِ سياهِ سرش هم سياه تر ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد