نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

باید که دنیا فصل در فصلش خزان باشد وقتی که با تو اینچنین نامهربان باشد ای کاش من نیز امشب زائرت بودم جایی که فرزندت در آنجا روضه خوان باشد وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست سقف مزارت هم زمانی آسمان باشد وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست وضعت میان خانه چون زندانیان باشد وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست خون دلت از کنج لبهایت روان باشد آری حسن بودی ولی هرگز ندیدی که گلبرگ روی مادرت چون ارغوان باشد سخت است تشنه باشی و لبهای لرزانت حتی برای آب خوردن ناتوان باشد هنگام برخورد لبت با کاسهی آب است وقت گریز روضههای خیزران باشد **** نزن ظالم تو چوب خیزران را که بوسیده پیمبر این لبان را
هنوز نظری ثبت نشده