
تو كه از ياد بردي در قفس شوق رهائي را چه ميخواني كجائيد اي شهيدان خدائي را به كوي عافيت سر در گميم بيهوده ميگرديم نمييابيم بلاجويان دشت كربلائي را به جان عاشقان معشوق مظلوم است باوركن مبدل كن به عشقي بيريا عاشق نمائي را ز پا افتادم و كاري ز دستم بر نميآيد كه خوبان ميخرند از اهل دل بيدست و پائي را چنان شمعي كه شد نقش مزارش اشك تنهائي به آتش ميكشم تا صبح تو عصر جدائي را تو ميآئي و ميگويند پير ميفروش آمد به دست ميگساران ميدهي فرمانروائي را تو ميآئي و ميبينم شهيدان باز ميگردند و آويني روايت ميكند فتح نهائي را تو ميآئي و مردم با نگاهت انس ميگيرند خدا آن روز معنا ميكند مردم گرائي را