
ما بدین درنه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نام سیاه آمده ایم *** فکر بلبل همه این است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکُشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه ی محبوب دلم می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش