
با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک لَمتَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل خاک گلگون را نمیشویند جز با خون پاک کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاهُ مصباحَ الهُدی تا قیامت میدرخشد این چراغ تابناک داوری عادلتر از تاریخ در تاریخ نیست نور هرگز در شب ظلمت نمیگردد هلاک مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاکچاک ***