
اگر مرا رها کنی، تو را رها نمیکنم سر از تنم جدا کنی، چون و چرا نمیکنم خیز و پُر از گلاب کن طاق و رواق مِیکده خبر بده به عاشقان، خدای عشق آمده بدون اذنِ پلکِ تو دیده وا نمیکنم بهجز ظهورت طلبی از خدا نمیکنم خدا قبل خلقتش کنار خویش در عدم کشید نقش صورتت بدونِ هیچ بیش و کم از همهی صفات خود، در آن دمیده دَمبهدَم به اسم خود برای تو، به مکّه ساخته حرم ببین ببین که یک شبه، اوج بهار میرسد زمین به آرزوی خود، به وصل یار میرسد میان این غبارها، تکسوار میرسد جلوهای از جلال حق خدایوار میرسد ترانهها به عشق تو، بر لب آبشارها سبز شود با نفست تمام شورهزارها شهیده جستوجوی تو، هزارها هزارها چه میشود نظر کنی به جمع بیقرارها