پیرمردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می‌کرد

پیرمردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می‌کرد

[ ابوذر روحی ]
پیرمردی تمامِ عمرش را
بینِ بازار و کوچه سَر می‌کرد
هرکسی بار در دُکانش داشت 
پیرِ افتاده را خبر می‌کرد

او که عمری برایِ نانِ حلال 
گاری‌اش را به هر طرف می‌بُرد
قول داده که رایگان بِبَرَد 
بارِ روضه اگر به تورش خورد 

روزی از کوچه که به خانه رسید 
همسرش گفت: دردِ نان داریم 
از بَدِ حادثه، همین امشب 
نان نداریم و میهمان داریم 

سال‌ها با غمِ تهی‌دستی 
در خِفایَت اگرچه سَر کردی 
می‌رود آبرویمان، امشب 
دستِ خالی اگر تو برگردی 

باز هم راهیِ خیابان شد 
حُجره‌ها را یکی‌یکی می‌دید 
هیچ باری نمانده رویِ زمین
از نگاهش عذاب می‌بارید  

گوشه‌ای بینِ کوچه و بازار 
با خودش گفت، کاش می‌مُردم 
خسته‌ام دیگر از همه، از بس 
حسرتِ عمرِ رفته را خوردم 

در همین حال، بر زمین خوابید 
ناگهان کودکی صدایش کرد 
پیرمردِ خَمیده حیران شد
گیوه را تابه‌تا به پایش کرد 

گفت: جانم، مرا صدا زده‌ای؟
زودتر عرضه کن که کارت چیست 
مس، ملافه، گلیم یا قالی 
حاضرم من، بگو که بارت چیست؟

پسرک گفت: پیشِ آن کوچه 
روضه‌یِ هفتگی شده برپا 
دیگ را از حیاطِ خانه‌یِ ما
می‌توانی بیاوری آقا؟

پیرمرد از جوابِ او جا خورد 
دیگِ نذریِ روضه را می‌دید 
گاری‌اش را جلو عقب می‌کرد 
به سیه‌روزیِ خودش خندید 

یادش افتاد عهدِ دیرین را 
روزِ اول که گاری‌اش را برد
قول داده که رایگان بِبَرَد 
بارِ روضه اگر به تورش خورد 

پیرمردی که در دوراهی بود 
این طرف، دیگِ نذریِ بی‌مُزد 
آن طرف، خانواده‌اش محتاج 
مرگ بر روزگارِ شادی‌دزد 

دیگ را برد، عقلِ او می‌گفت:
مُزدِ زحمت بگیر و عاقل باش 
که در این روزگار جایز نیست 
تنگ‌دستی و کارِ بی‌پاداش 

دل ولی حرفِ دیگری می‌زد 
عهدِ دیرین، بهانه‌یِ دل بود 
پیرمرد از دلش حمایت کرد 
بس‌که این پیرِ خسته عاقل بود 

دیگ را برد و مبلغی نگرفت
دستِ خالی به خانه برمی‌گشت 
پیرمردِ شکسته و تنها 
از گذشته شکسته‌تر می‌گشت 

تا به خانه رسید از بازار 
ناگهان مضطرب شد و حیران 
پشتِ در، کفش‌هایِ بسیار و 
داخلِ خانه مملو از مهمان 

از لبِ پنجره نگاه انداخت
میوه‌هایِ عجیب و رنگارنگ 
عطرِ نابِ برنجِ ایرانی 
ناله‌یِ زعفرانِ در هاوَنگ

همسرش که زِ خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت 
گفت: از دستِ پُر رسیدنِ تو 
متحیر شدم، خدا قوت 

تا تو از خانه‌مان بُرون رفتی
پیرمردی شریف و گاری‌کِش
دَمِ در آمد و صدایم زد 
گفتم از پشتِ نرده: فرمایش؟

بی‌قرار و شکسته چون مرغی
که پَر و بال بر قفس می‌زد 
عطش از چهره‌اش نمایان بود 
تشنه بود و نفس‌نفس می‌زد

گفت: این خوار و بار را داده است 
مادری قَدکمان و آزرده
(ما بدهکارِ همسرت هستیم 
دیگِ نذریِ برایمان برده)۲ 

هرکسی که ندارد عشقِ تو را 
تازه فهمیده که نداری چیست 
(قصه‌یِ کُلِ عاشقانِ حسین 
قصه‌یِ پیرمردِ گاری‌چی‌ست)۲ 

لطفی که کرده‌ای تو به من، مادرم نکرد 
ای مهربان‌تر از پدر و مادرم، حسین

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح ابوذر روحی امام حسین (ع)(محرم و صفر)

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح امام حسین (ع)(محرم و صفر)

محبوب‌ترین‌های امام حسین (ع)(محرم و صفر)

محبوب ترین‌های ابوذر روحی

نظرات