
هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی دیوانهی عشقت را جایی نظر افتاده است۲ کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو خالی کرد از سر همه سودائی گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟ گویم سری دارم در باخته در پایی گویند تمنایی از دوست بکن سعدی جزء دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی نه مثل ساره ای و مریم نه مثل آسیه و حوا فقط شبیه خودت هستی فقط شبیه خودتزهرا اگر شبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری شبیه آیه تطهیر ،شبیه سوره اعطینا شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور سلام ما به تو ای باران درود ما به تو ای دریا ۲ کبود شعله ور آبی سفید طلعت مهتابی به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا۲ مگر که آب وضوی تو ز چشم سار فدک باشد و گر نه راه نخواهی برد به کربلا و به عاشورا