
(هر چه روز واقعه میرفت) ۲ دل عاشق به شور میافتاد (داشت کمکم غروب میآمد) ۲ داشت از عشق دور میافتاد یک به یک جمع عاشقان را دید که چگونه به لقاء رفتند مثل پروانهها، پرستوها بهر دیدار با خدا رفتند (با خودش زیر لب سخن میگفت: خیمهها خالی از دلاورهاست نوبتی هم اگر حساب کنند نوبت انقلاب خواهرهاست) ۲ به کمر بست جوشن خود را مثل مادر حماسه برپا کرد رفت و ایستاد در برابرشان با فغان استغاثه به ارباب کرد (ای سلیمان به درگه کرمت سینهای پر ز آه آوردم) ۲ ای که بر دیگران نظر داری خاطرت هست خواهری داری؟! خاطرت هست کنج این خیمه وارث آه مادری داری این دو تا پیشکش میبینی هدیهی من به انقلاب تواند جای جامه به تن کفن کردند تا بدانی در التهاب تواَند داداش! دست رد کم بزن به سینهی من کاسهی صبر من سر آمده است رمز فتح دل تو دست من است نوبت ذکر مادر آمده است دست رد میزنی به سینهی من سینه و میخِ در که یادت هست قصد داری که بگذری از من؟! سیلیِ در گذر که یادت هست؟! ز خانهها بوی طعام میآید ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم روضه خواند و گرفت حاجت خویش وَه که این زن چه باوری دارد همه گفتند خوش به حال حسین چه وفادار خواهری دارد دختر شامی خبر میآوردند موی خود را تا کمر میآوردند دوستانش زیر لب میخندند او اَدایم را که در میآورد