
نگیر از شب من آفتاب فردا را نبند روی من آن چشمههای زیبا را تو گاهوارهی ماه و ستارهها هستی خدا به نام تو کردهست آسمانها را تو در ادامهی هاجر به خاک آمدهای که باز سجده کنی امتحان عظمیٰ را خدا سپرده به دستت چهار اسماعیل که چشمه چشمه گلستان کنند دنیا را چه کردهای که به آغوش مهربانی تو سپردهاند جگرگوشههای زهرا را تبر چگونه شکستهاست شاخ و برگ تورا چطور هم شدهای بر زمین، سپیدارا!؟ بخوان، دوباره بخوان با گلوی مرثیهها حدیث تشنهترین دستهای صحرا را از آسمان به زمین آمدهاست گیسویت که سر بلند کند دخترانِ حوا را