نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نشد از چهرهام غم را بگیری ز من اندوه عالم را بگیری برای رفتنم این سو و آن سو نشد مادر که دستم را بگیری تو خوردی تیغ، پژمردم من اینجا دو دستت را که زد مُردم من اینجا همین که از روی مرکب عزیزم زمین خوردی، زمین خوردم من اینجا ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی که همراه امیری، چون امیرالمؤمنین باشی ببین باید چقدر احساس باشد در دل شیرت که در بین زنان، تنها تو عباس آفرین باشی شجاعت را، شرافت را، بلاغت را، ولایت را خدا یکجا به تو بخشید، تا امالبنین باشی همه عالم پسر دارند، تو قرص قمر داری مگر بینور میشد مادر زیباترین باشی مگر بینور میشد در دل خورشید بنشینی؟ تمام عمر با عباس و زینب همنشین باشی هوای پر کشیدن سوی حق داری و حق داری پس از کرببلا سخت است که امالبنین باشی پسرهای تو را کشتند، اما اِرباً اِربا نه نبودی شاهد تکرار اکبر بر زمین باشی رسیدند و فقط پرسیدی از زینب حسینم کو؟ تویی امّالادب آری، تو باید اینچنین باشی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد