نظرات
1 نظر ثبت شده

کاربر ناشناس کاربر
عالی
۳۰ بهمن ۱۴۰۱

نمیتونم که تحمل بکنم عزیزم یه لحظه دوری تو رو حال که داری میری برو ولی جلو چشم من یه ذره راه برو میدونم می کشن پیغمبرم رو میبینی حال و روز این حرم رو نمیخوام که ببینم روی خاکا بدن چاک و چاک اکبرم رو وداع آخرت با من دل زینب رو سوزونده میری و پشت راه تو نگاه خواهرت مونده ولدی آه و واویلا بغلت میکنم هر جوری شده اگه هلهله بهم امون بده باید عمه زینبت کمک کنه راه خیمه رو بهم نشون بده نمیشه پیکرت رو جا به جا کرد تا پهلوی تو خون تازه داره چقدر نیزه شکسته ریخته دورت آخه کینه ام دیگه اندازه داره تنت پاشیده شد از هم تو چنگ گرگ ها افتادی عصای پیری بابا چشات باز بود و جون دادی ولدی آه و واویلا چشاتو وا کن علی ببین بابا خودشو رسونده بالا سر تو آخه از کجا باید جمع بکنم پسرم بقیه پیکر تو بدن تو رو زمین نیمه جونه کی تو رو تا به خیمه میرسونه تو میخوای بگی بابا عزیزم ولی تو حنجر تو لخته خونه میشه که از زمین پاشی بگیری دست بابارو میبینم زخم پهلوت رو میبینم داغ زهرا رو ولدی آه و واویلا
1 نظر ثبت شده

عالی