
زینب آن بانوی عظمایی که دست قدرت است کهکشان چرخ را بر پا طناب انداخته شمسه ی کاخ جلال و رفعتش از فرط نور مهر عالم تاب را از آب وتاب انداخته دختر مردِ دو عالم آن که گاه خشم خویش رعشه بر این چار مام وهفت باب انداخته این همان بانوست که از نطق وبیان همچون علی انقلاب از کوفه تا شام خراب انداخته *** حجـاب فاطمه از چادرش نمودار است ز کودکی به علی مثل مادرش یار است مقـــام امابیهـــاییاش ســزاوار است چو ذوالفقار، زبانش به خطبه کرار است حسین از وی و وی از حسین، سرشار است نمــاز نافلـهاش را خـدا خریـدار است زهی نمـاز شب آن حقیقت زهرا که سیدالشهدا گفت التماس دعا *** جمال اوست به چشم علی تماشایی خطابههاش همـه حیدری و زهرایی نکــرده شـوی بــود مادر شکیبایی گرفتـه سایـهاش از آفتــاب زیبایی نهـاده چهـر بـه خاک درش توانایی نخوانـده درس، معلـم بـود به دانایی ز خردسـالی پرواز کرده تا حیدر به ذوالفقار زبانش نوشته یاحیدر *** در آسمــان علـی اختــری چنین باید ز کوثـــر نبــوی کوثــری چنین باید کنـار خـون خـدا خواهـری چنین باید به حلم و صبر و رضا مادری چنین باید به بانـوان جهـان رهبـری چنین باید به حق که فاطمه، دختری چنین باید نه صبر رفت ز دستش؛ به صبر فرمان داد کنـار مقتـل خون بـر امام خود جان داد *** تو کیستی که علیگونه رهبری کردی؟ به صبـر و همت و ایثار، مادری کردی سلام بر تو که خون را پیمبری کردی تو بـا خطابـهات اعجاز حیدری کردی تو بـا امــام شهیــدان برابـری کردی تو مثـل فاطمـه اسـلامپروری کردی حسین، فلک نجات است و ناخداش تویی علــی زبـان خـدا باشـد و صداش تویی *** سلام بر تـو که تـو هم فرشتـه هم بشری سلام بر تو که هم تیغ خشم و هم سپری سلام بر تو که در صبـر، مادر و پدری سلام بر تو که بر هفت شهر نور، دری سلام بر تو که در بحر معرفت گهـری سلام بر تو کـه تیـغ زبـان دادگــری سلام بر تو که آیینۀ حسینی تو شـرار سوختۀ سینۀ حسینی تو *** تو مثـل مادر خـود بینهایتی زینب تو کـل کربوبـلا را حـکایتی زینب تو چون حسین، چراغ هدایتی زینب تو در صحیفـۀ ایثــار، آیتـی زینب تو بحــر موجفــزای عنـایتی زینب تو فوق مـدح و ثنـا و روایتی زینب مصائب تـو بـه چشمت قلیـل بود قلیل سر بریده به چشمت جمیل بود جمیل *** صدای توست صـدای خـدای ذوالمنت سلام گـرم همـه انبیا بـه جـان و تنت زبان تـو تبـر و خطبههــای بتشکنت روان و روح بزرگ علـیست در بـدنت یزیــد، لاشـۀ مـردار گشت با سخنت حسین بوسه زد از زیر چوب بر دهنت هماره تا که بود آب و خاک و آتش و باد نثار خاک رهت اشک چشم «میثم» باد شاعر: غلامرضا سازگار ***