نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دیده بستی پا سوی قبله کشیدی وای من تا نمردم چشم خود را باز کن زهرای من من در احزاب و اُحد یک دم نلرزیدم ولی تا تو افتادی ز پا لرزید دست و پای من کاش جانم با نفس از سینه میآمد برون کاش میمردم مدینه نیست دگر جای من غنفز بی داد گر جان من را از من گرفت تو زمین خوردی و از هم شد جدا عزای من تو به خود از درد پیچیدی و نگشودی لبی تا نیاید از جگر یک لحظه واویلای من حیف باغ آرزوهای مرا آتش زدند رفت از کف غنچهی من لالهی همراه من
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد