نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو خودت میدونی طاقت ندارم آخه من تورو به کی بسپارمت باورم نمیشه آخرین شبه فردا این موقع دیگه ندارمت آخه من چهجوری طاقت بیارم چقدر زود داره میگذره، حسین سال و ماه و روزمون تموم شده دیگه ساعتای آخره، حسین آخه پنجاه ساله پا به پات بودم آخه پنجاه ساله بیقرارتم آخه پنجاه ساله مادرت شدم آخه پنجاه ساله من کنارتم فردا این موقع اگه خوردی زمین بگو دلواپسیمو چیکار کنم همتون میخواید برید، من میمونم غصهی بیکسیمو چیکار کنم فردا این موقع سرت شلوغ میشه فردا این موقع سرت رو میبرن فردا این موقع یواش یواش دیگه به اسیری خواهرت رو میبرن فردا این موقع رو سینهات میشینن فردا این موقع زیر نیزه گُمی فردا پیکرت رو دَرهَم میکنن فردا این موقعا تو زیر سُمی دلشورهی فردا گرفتم بغض عاشورا گرفتم واسهات لباس کهنهای رو از مادرم زهرا گرفتم کاشکی ماجرا نمیشد شروع نره بین سینه نیزه فرو این شب آخری با قافلهات دم گرفتم «نکن ای صبح طلوع» امشبی را شه دین در حرمش مهمان است عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است الهی رو گلوت خنجر نباشه الهی پیکرت بی سر نباشه الهی دیدن یه جسم عریان دلیل ضجهی مادر نباشه فردا شب من صاحب عزا میشم بعد از عمری از تو جدا میشم نمیشه باورم که وقت رفتنه تموم این سفر بارش رو شونهی منه کجا میخوای بری؟! چرا منو نمیبری؟! حسین این دم آخری، چقدر شبیه مادری قرارمون چی شد که بیقرار هم باشیم حسین هرچی که پیش اومد داداش، کنار هم باشیم حسین، نرو، زینب میمیره ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد