نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تشنگی شعله شد و چشمِ تَرَش را سوزاند هق هق بی رمقش، دور و برش را سوزاند دست در دست پدر دختر همسایه رسید ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند دخترک زیر پر چادر عمه میرفت آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد پس از آن ترکهی چوبی اثرش را سوزاند پنجهی پیرزنی گیسوی او را وا کرد شاخهی سوختهی نخل پرش را سوزاند دست در حلقهی زنجیر به دادش نرسید هیزم شعلهور افتاد و سرش را سوزاند این چه شهریست که لبخند مسلمانانش جگر دخترک رهگذرش را سوزاند این چه شهریست که بازار یهودیهایش گیسوی بافتهی تا کمرش را سوزاند زجر وقتی که سر حلقهی زنجیر کشید بند آمد نفسش، باز تنش تیر کشید گل سرخی به روی پیروهنش چسبیده خار صحرا به تمام بدنش چسبیده زخم رگهای پدر بند نیامد حالا چند لکه به روی پیروهنش چسبیده تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده شانه هم بر گرهی موی سرش میگرید که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده دید انگشتر باباش که با قاتل بود لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده زجر آرام بکش حلقهی زنجیرت را جِرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده عمهاش با زن غساله به گریه میگفت تار موی پدرش بر کفنش چسبیده
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد