
بین شلوغیها توی سر و صدا دیدم که دست و پا زد زیر دست و پا دیدم برابرم تا جسم اکبرم آخ محتضر شدم چون بی پسر شدم چون بی پسر شدم، چون بی پسر شدم با زانو آمدم اطراف پیکرت دیدم که وای من، پاشیده شد سرت خونین جگر شدم، بی بال و پر شدم من بی ثمر شدم، چون بی پسر شدم گفتم ببوسمش تا بی قراریات جانم به در رود بیچارهتر شدم شوریده سر شدم، آخ محتضر شدم چون بی پسر شدم گفتم که لخته خون من از گلوی تو درآوردم آوارهتر شدم، دست به کمر شدم آخ محتضر شدم، من بی پسر شدم