نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

باز نور نور باز شور شور باز پای عقل مانده در گِل غرور عقل درک عشق را میبرد به گور فهم منتظر نشسته تا مگر که عاشقی کند ظهور تا شود فنا در حضور آن حضور روشنی که شمس را نموده کور آن حضور جلوهای ز جلوههای خاک پای زینب است *** زینبی که بیصداست بیصدا که نه سکوت او حیاست زینبی که وقت غرشش که میرسد علی مرتضی است زینبی که وقت صلح مجتبی است زینبی که وقت مهر مادر است زینبی که وقت قهر تیغ تیز ذالفقار شیر کبریاست زینبی که کربلاست زینبی که یک تنه علمبهدوش دشت نینواست زینبی که با خدا و تا خدا کشتی نجات خلق را همیشه ناخداست عرصۀ حکومتش چه گویمت که تا کجاست سقف پهنه بهشت خاکسای زینب است ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد