
از بازی عجیب فلک آه میکشید از زخمهای خورده نمک آه میکشید آن صورتی که تاب نسیم سحر نداشت حتی ز باد بال ملک آه میکشید حالا چه آمده به سرش که تمامِ شب از جای زخمهای فدک آه میکشید او بار شیشه داشت که در کوچه خُرد شد آیینه بود و غرق ترک آه میکشید خزان رسید و به گلزار من شرر انداخت رسید هیزم و آتش به شاخسار انداخت دری که ساختم آخر به من خیانت کرد گرفت آتش و خود را به روی یار انداخت خودم ز سینهی او میخ را درآوردم ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت زن جوان مرا میزدند نامردان مدینه فاطمهام را به احتظار انداخت و یک غلاف که دست چهل نفر چرخید و دست فاطمه را عاقبت ز کار انداخت تو را غلاف که انداخت حسینت هم ز روی اسب نیفتاد نیزهدار انداخت