نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از بازی عجیب فلک آه میکشید از زخمهای خورده نمک آه میکشید آن صورتی که تاب نسیم سحر نداشت حتی ز باد بال ملک آه میکشید حالا چه آمده به سرش که تمامِ شب از جای زخمهای فدک آه میکشید او بار شیشه داشت که در کوچه خُرد شد آیینه بود و غرق ترک آه میکشید خزان رسید و به گلزار من شرر انداخت رسید هیزم و آتش به شاخسار انداخت دری که ساختم آخر به من خیانت کرد گرفت آتش و خود را به روی یار انداخت خودم ز سینهی او میخ را درآوردم ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت زن جوان مرا میزدند نامردان مدینه فاطمهام را به احتظار انداخت و یک غلاف که دست چهل نفر چرخید و دست فاطمه را عاقبت ز کار انداخت تو را غلاف که انداخت حسینت هم ز روی اسب نیفتاد نیزهدار انداخت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد