نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پشت در، تا جا،یار من گرفت
شعله در را بر سر دامن گرفت
میخ کارش وصل کردن بود حیف
میخ در یار مرا از من گرفت
از خجالت، جای آتش، جای دود
رنگ سرخی صورت آهن گرفت
در همان جا پشت درب باغچه
غنچه ی نشکفته ام مدفن گرفت
بی حیایی که ز بغض باغبان
خنده ی گل را از این گلشن گرفت
بعدها در نامه ای که داده بود
کشتن یار مرا گردن گرفت
گفته بود آنروز وقتی فاطمه
پشت درب خانه اش مأمن گرفت
بر دل در آن چنان با پا زدم
که دل هر دوست و دشمن گرفت
{شیشه ای افتاد و باری خرد شد}0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد