نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شده آواره در دلم غم دل ای نگار من نه منم غمگسار خود، که تویی غمگسار من مگر ای میر ذوالمنن تو دگر غافلی ز من که چنین غرق در محن شده قلب فکار من؟ نه کنارت نشانی ام، نه ز پیشت برانی ام به کجا میکشانی ام؟ چه شود ختم کار من؟ تو چراغ دل منی، تو همه حاصل منی گل باغ دل منی، سحر من بهار من نه ز تن جان روَد به در، نه ز رفتن کنَد حذر دل دیوانه مانده در عجب از احتضار من نه مرا مانده چاره ای، نه تو را یک اشاره ای چه دریغ از نظاره ای، به چنین حال زار من؟ به ره عشقت ای صنم، نه به پای خود آمدم نه منم بی قرار تو، که تویی قرار من کبوتر من، مپر ز لانه مبر صفا را ز آشیانه غروب گونه رخ شفق شد کتاب عمرم ورق ورق شد چه شد که دست تو بی رمق شد که موی زینب نکرده شانه؟ ما کز سوته دلانم چون ننالم؟ شکسته پر و بالم چون ننالم؟ نشسته بلبلان با گل بنالند مو که دور از گلانم، چون ننالم؟ تنگ غروب و عشق یک نگاه مادرونه دلم کنار بستره، گرفته باز بهونه دلم میخواد بارون بشم، ببارم روی داغ پیرهنت دلم میخواد گلت باشم، شکوفا بشم روی دامنت دلم میخواد که دستامُ حلقه کنم دور گردنت تو سایه سار دست گرم مادر دلم بگیره پر، مثل کبوتر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد