نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تیغ ابروهاش داره میدَره قلب لشکرو این پسر داره تو رگهاش خون شیر حیدرو روی مرکبش نشست علی بهش گفته بابا برو و جمع کن بساط این زنه فتنهگرو شیر صَفشکن اومده الفرار حسن اومده چه حقیرن که واسه نبرد ببینید یه زن اومده الله اکبر از جلالش لشکر دشمن پای نامش شتر فتنه غرق خونه شیر مادر حلالش حسن حسن حسن.... بیا مالک دل میدون شیر بابا رو ببین پسرم مَرد نَبرده نداره مثل و قریب ذکر یا فاطمه گفت و ببینید یه ضربه زد ناقهی قاتل پیغمبرو زد حسن زمین بسکه مُهلکه ضربههاش رو به رو نمیشن باهاش همه گفتن علی اومده مثل حیدره سر تا پاش حسن جانم چقدر سر از تن جدا شد محشر کبرایی به پا شد ختم این قائله فقط با ضربهی دست مجتبی شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد