نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو که نقاب میبندی دو صد حکایت دارد فقط همان چشمانت نماز وحشت دارد دشمن جلو آمد و نگاهش کردی یک پلک زدی خلع سلاحش کردی او که یلِ شامیِ عرب بود چه شد؟ اینگونه حقیر و روسیاهش کردی جانم به تو ای سقّا، بیتیغ و سپر حتی با لشکری از اعداء میجنگی فتنه همه از شامه، لعنت به اماننامه بستی به سر عمّامه، میجنگی ای قمر بنیهاشم ابوفاضل... **** زمانه در تزویر و تو از خطر میگفتی به روی بام کعبه أنا القمر میگفتی چشمان تو را حضرت دریا خواندند صفّین تو را محشر کبری خواندند جانانهترین عقدِ اُخوّتها را تیغ تو و ذوالفقارِ مولا خواندند شمشیر نگات رعد و خوندی تو رجز بعد و عمرِ پسرِ سعدو کم کردی سرداری و خوشمنسب، همچون قمری در شب دور حرم زینب میگردی ای قمر بنیهاشم ابوفاضل...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد