تو که نقاب میبندی دو صد حکایت دارد
سجاد محمدیپسندیدن62
بازدید26.2K
تو که نقاب میبندی دو صد حکایت دارد فقط همان چشمانت، نماز وحشت دارد دشمن جلو آمد و نگاهش کردی یک پلک زدی خلع سلاحش کردی او که یل شامیِ عرب بود چه شد اینگونه حقیر و روسیاهش کردی جانم به تو ای سقّا، بیتیغ و سپر حتی با لشکری از اعداء میجنگی فتنه همه از شامه، لعنت به اماننامه بستی به سر عمّامه، میجنگی زمانه در تزویر و تو از خطر میگفتی به روی بام کعبه اَنا القمر میگفتی گفتی که فَلک دور حرم میگردد دور سر اصحاب کَرَم میگردد این خانه که مشغول طوافش هستید گِرد پدر و برادرم میگردد شمشیر نگات رعد و خوندی تو رجز بعد و عمر پسر سعد رو کم کردی سرداری و خوشمنسب، همچون قمری در شب دور حرم زینب میگردی ای قمر بنیهاشم، ابوفاضل...