نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گر چه گهِ ورود به شهر اِزدِحام بود او چادرش به لطف خدا مُستدام بود چشمان کورِ شهر حرامی ندید که صدها یزید در بَرِ زینب غلام بود اصلاً یزید، پست تر از این کلامهاست از بس که دُختِ فاطمه والا مقام بود بعد از حسین سَیفِ خدا بود دست او تیغش کلام گشته و در بین کام بود وقتی شروع کرد، یزید از غم آب شد کار یزید واهل و عیالش تمام بود بیخود که نیست دختر زهرای اَطهَر است بیخود که نیست زینبِ کبرایِ حیدر است او درد داغِ نیمه شبِ چاه را کشید بر روی شانهاش همهیِ بار را کشید او گرچه ظاهراً به اسیریِ شام رفت اما هماره بارِ علمدار را کشید هر شب برای دُختِ علی سخت میگذشت هر شب زِ پایِ دخترکی خار را کشید سنگین ترین غمی که در این چند روزه دید دردِ اسیریِ سرِ بازار را کشید هم کاروان به زانوی او تکیه کرده بود هم رویِ دوشِ خود تن بیمار را کشید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد