نظرات
1 نظر ثبت شده

جواد خاوری کاربر
ماشاالله
۲۶ تیر ۱۴۰۴

کمین زدنت، زمین زدنت من بمیرم از یسار و از یمین زدنت پناه حرم، تکیهگاه حرم دستت افتاد و عمود آهنین زدنت بیعلمدار شدم واویلا من عزادار شدم واویلا داداشم رو کشتن و میخندن من گرفتار شدم واویلا نه مَشک و عَلم، نه بال و پَری من شکستم از غمت یا تو شکستهتری برادر من، روح پیکرِ من تو باید منو به سمت خیمهها ببَری یکی باید بره به سمت خیمهها تا فقط رقیه رو خبر کنه چهجوری خبر بدم به خواهرم چادر اسارتش رو سر کنه؟ **** بیهوا زدنم هر کجا صدا زدم یا اَبَتا زدنم بچههاشون جلو چشم پدرا زدنم بیهوا زدنم شبیه فاطمه بین کوچهها زدنم توی ازدحام زیر دست و پا زدنم نفسم گرفته بود بابایی همهی بال و پَرم شده کبود بابایی میبینی روی چادرم مونده رَدِّ چکمه و آتیش و دود **** شرعاً عرفاً سرو از پشت نمیبُرند پیشِ تشنه اینجوری آب نمیخورند هیچی ازت نمونده هیچی ازت نذاشتند داغ تو رو دل رقیه دخترت گذاشتند پنجه زدن به موهات ضربهها رو شمردن سر عزیز زینبو به روی نیزه بردن کارت گره خورد گره از کار همه وا کردی کشتنت ولی دلای مُرده رو احیا کردی وا محمدا غریب مثل تو ندیدم ابدا وا محمدا نیزهها از تن تو درنیومدا سر تو رو عزیزم به نیزهها سپردن تو داشتی جون میدادی پیروهنت رو بردن شلّاقو، ضربههای داغو من بودم بیابون و یه زجر بیاخلاقو بابایی کاش بهت نمیگفتم کبودیای ساقو نبینم اشکاتو سرمو، حرمو، عمو دیده پای چشمم ورمو کمرم، پدرم، خیلی ناسزا میگفت به مادرم بابا مومو گرفت، النگمو گرفت همه رومو گرفت دستشو میگم که اَبرومو گرفت با دستای جنگیش بازومو گرفت کعب نِی که خوردی، پهلومو گرفت **** اَما فیکُم مسلم جلوی چشمای گریونِ حسن اَما فیکُم مسلم مادر زخمی رو شلّاق نزن **** بلا عظیمه من میدیدم اوضاع خیمهها چقدر وخیمه مومو کشید النگومو کشید غروب شد آفتاب نشست شمر ولی از تنت پا نشد غروب شد نمازش رو بست راه حلقت ولی وا نشد
1 نظر ثبت شده

ماشاالله