نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

همه رفتند و من جا ماندم ای دوست ز بخت بد به دنیا ماندم ای دوست چرا رفتی مرا با خود نبردی؟ ببین بعد از تو تنها ماندم ای دوست عزیز بیگناهم کی میایی؟ پناه بیپناهم کی میایی؟ به در مانده هنوز ای یار چشمم رفیق نیمه راهم کی میایی؟ ببین در دیده سوی دیدنم نیست توان دادن جان در تنم نیست چنان آبم نموده آتشت که گمانم جسم در پیراهنم نیست ببین از داغ تو خیلی شکستم شکستم که چنین از پا نشستم شکسته دشمنت از بس دلم را چنان گشتم که نشناسی که هستم به یادت در نوای آب آبم چنان تو زیر تیغ آفتابم تو راحت خفتهای در خانهی قبر ولی من از غمت خانه خرابم دعایی کن دل آواره ام را بده چاره دل بیچارهام را هنوز از آن سفر دارم برادر به همره چادر صد پارهام را لباس تو در آغوشم برادر صدایت مانده در گوشم برادر تو ماندی بیکفن در خاک صحرا چگونه من کفن پوشم برادر؟ سراسر نیزه میبینم به خوابم نمیخوابم اگر یک دم برادر تو را بر نیزه میبینم برادر منو کابوس شمشیر و تن تو تماشای به غارت بردن تو تو را سر نیزهها بردند و مانده برای من فقط پیراهن تو دلم هر روز سوی نیزه میرفت که خونت در گلوی نیزه میرفت چه میشد مثل سرهای شهیدان سر من هم به روی نیزه میرفت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد