
كوچه ها تاریك و سرده خالی از یه دونه مرده یه سفیرِ تك و تنها توی كوچه ها می گرده اِینَهو ابرِ بهاری از چشاش بارون می باره گاهی وقتا از غریبی رو دیوار سر می گذاره زانو شو بغل گرفته در فغان و شور و شِینه غم و غصه های اون مرد غمِ اطفالِ حسینه غصه دار و بی قراره میگه با ناله هماره علی اصغر و نیاری حرمله در انتظاره هی میگه نیا به كوفه، كوفیا وفا ندارن زن و بچه تو نیار كه، كوفیا حیا ندارن یا حسین میا به كوفه شهر كوفه شهر ننگه بچه های شهر كوفه دامناشون پر سنگه هرچه خواهید مرا سنگ بزنید لیك یك سنگ به زینب نزنید