نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

فروغ چشم مرا تاب انتظار سر آمد و خون دل قلیان کرد و از دو دیده بر آمد در انتظار تو عمری به سر شد و شب و روزم چنان گذشت که هر یک هزار در نظر آمد چه طعنه ها نشنیدم که رفته باز نیاید چه تیرها که رها شد و راست بر جگر آمد نشسته ام به امیدی که ناگهان همه گویند نگه کنید که آن تک سوار از سفر آمد تو گر ز روی بگیری نقاب زلف سیه را خروس صبح بخواند که آفتاب بر آمد ولی گمان نکنم عمر من دراز بپاید سلام من برسانید دوستان اگر آمد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد