نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عزیزِ زهرایی، میون اعدایی برات بمیرم من غریب و تنهایی شد شب عاشورا تو فکر فردایی با تن صدپاره رو خاک صحرایی کسی کنارت نیست غریب و تنهایی مثل تنت رو خاکها دل منم میسوزه تشنهلبی داداشم آخه الان چند روزه حسین غریبِ مادر... تو قتلگاه میشه چه جار و جنجالی تو هم غریبونه میون گودالی با نیزهها کردن جای همو خالی با تن عریانت میون گودالی چون بدنت میشه چکمه و پامالی راهی نداری تو میون گودالی میبُرن انگشتت رو به خاطر انگشتر میاد صدا از گودال حسین غریبِ مادر از اون رگ پاره خون زد و شد جاری حیف که نمیتونم بیام برا یاری نیزه تو حلقومت با ضربهی کاری بمیرم عباست نبود برا یاری سرت رو نِی بالاست لبات شده قاری فدات بشه خواهر غریب و بییاری میان حالا پیراشون عصا به دست با کینه شمرو دیدم با خنجر نشسته بود رو سینه حسین غریبِ مادر... کِی بزنم بوسه به حنجر خونیت مرهم دستامو رو زخم پیشونیت وصیّت مادر بوسه به رگهاته بوسه به رگها و خشکیِ لبهاته تازه شروع میشه کار من از فردا اسارت و غربت غروب عاشورا همه امیدِ زینب، میری و تنها میشم چی کار کنم از دوری؟ نرو نرو از پیشم حسین غریبِ مادر...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد