نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دخترکش می نخوان، بزرگِ خواتین باب حوائج، بِهین عزیزهی داور مایهی آرامشِ حسین، سکینه بهر سکینه است او مونس و خواهر ای که بوَد ارتقا زادهی نامت ای مترقّیترین حقیقت باور جملهی پویندگانِ راه ترقّی مشق رقیه نوشتند به دفتر جدّهی تو، کوثرِ کتابِ پیمبر ای به کتاب حسین، سورهی کوثر شب که تو سجّادهی پدر بگشایی صبحدمت او زِ سجده برنکِشد سر بوی گل از جانمازِ کوچکت آید باغ بهشت از نماز توست معطّر وقت قنوتت، به شوق دیدن زهرا از پسِ پرده کِشند اهل حرم صف فاطمه را با نبی بکِش تو به تصویر چند قدم همقدم شو با علیاکبر خنده بزن تا شود بهار شکوفا دیده گشا تا شود بهشت مصوّر شیرِ خدا خفته بین بیشهی مژگانت موج به چشمت زند صلابت حیدر تیغ دو اَبرو بکِش بههم که زِ هیبت فتح کنی بینَبَرد، قلعهی خیبر چشم خدایت اسیر خواست ببیند ای تو زِ سیمرغ قافِ قرب رهاتر پدر بعد از تو ما آزاده بودیم اسارت را به دشمن داده بودیم به قول عمّه ما از کوفه تا شام به دنبال سرت افتاده بودیم یار تو را پایبند کرده نه زنجیر عشق تو را کوچهگرد کرده نه لشکر در دل محمل، کنار عمّه نشستی بود مگر وزن زینب و تو برابر مرد توان گفت نبود غیر نیزهنشینان باک ندارم دگر زِ لفظ غارت معجر مرتبهی اولی که روزه گرفتی یادِ خرابه گریست زینبِ مضطر تیرهترین جامهای که چرخ بریده رَخت سیاهی که کردهای تو به پیکر بکرترین صحنهای که عشق کشیده نقش لبانت به گونهایست زِ خون، تر تنگترین حلقهای که هنصه دیده حلقهی دستت به دور گردن یک سر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد