نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حسین میدونی چقَدَر سخته این بیخبری حسین میدونم اومدی من رو با خود ببری حسین، دلتنگم چه بلاها، به سرِ زینبِ تو داره میاد تنها که شد میشه امشب، خواهرت با تو بیاد هر جای این دنیا که شددیگه خستهم بیتابم واسهی دیدارِ تو بیتابم... چقدر خندیدند دشمنا پای جسمِ بیسرت چقدر خندیدند کوفیا واسه اشک خواهرت چهقدر خندیدند گریه کردم دیدمت که روی خاک افتادی با صورت گریه کردم وقتیکه تنها شدم تو خیمه وقت غارت گریه کردم بیتابم واسهی دیدارِ تو بیتابم... حسین، یادت هست جلوی چشمِ من میزدنت حسین، یادم هست دعوا کردن واسه پیروهنت حسین یادم هست میشنیدم سینه سنگین شد و هی صدا زدی مادر رو میشنیدم خندههای دشمنو وقتی بریدند سر رو میشنیدم بیتابم واسهی دیدار تو بیتابم...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد