تو آغوش ششگوشه، بابَ الحوائج میشه چقدر شبیه به عموشه، لباس سقّایی میپوشه گره افتاده به کارِت، بده دست علیاصغر بگو یا بابَالحوائج، مشکلها دیگه میشه حل به مو میرسه، پاره نمیشه نوکر ششماهه که بیچاره نمیشه تهش قشنگه، وقتی تو هستی رو سرِ زندگیم بکش دوباره دستی شَهزاده علیاصغر ... کسی شبیه تو علی، اینجوری پیکار نکرد با دست خالی، کوفه و شام و گرفتار نکرد میدونم که نگرانی، وسط این همه ناپاک هر دفعه عقب میفتم سرِ تو میفته رو خاک تو روی نیزه، ما هم اسیریم با دستای بسته نمیشه رو بگیریم بشکنه دست حرمله آخه یه جوری زد که هر دومون با هم بمیریم لالا لالا، بخواب کبوتر رباب الهی جای تو رو نیزه بود، سرِ رباب * گهوارهتو فروختن و نگفتن این مادرشه نگفتن اینو پس بدیم، خاطرهی آخرشه آره اینا رو نگفتن، چون که از سنگه دلاشون ما رو دارن میکشونن، تو همه محلّههاشون من پر زخمم، عمّه کبوده دور و برم هلهله و آتیش و دوده هر چی که دیدی، نترسی مادر وقت گذشتن از محلّهی یهوده یک نفر مانده بود در گودال صد نفر میزدند زینب را تیغشان مانده بود در گودال با سپر میزدند زینب را * * * * دَمِ دروازهی ساعات به من خندیدند همه نامرد و همه نامحرم مرا میدیدند دَمِ دروازهی ساعات ربابت جان داد سرِ ششماههی تو از روی نیزه افتاد حرمله میخنده وقتی داره دستای مادرتو میبنده یارالی رباب ... * * * * حرمله خیر نبینی گل من نارس بود کشتنش تیر نمیخواست، نسیمی بس بود رو زدم آب بگیرم، پسرم را کشتند آب از کافر اگر خواسته بودم، میداد